تبليغاتX
مجردانه

مجردانه

تجربیات ؛ خاطرات ؛ نصایح ؛ تلخی و شیریی های زندگی های مجردانه !

شبانه

خوابم را پراند ؛ اینبار دیگر به حرف آمد که چه و چه و چه .

-         می گوید بوی شاش می دهم ؛ سی سال است این بو را می دهم و او حالش بهم می خورد

-         باید بروم مستراحه خواهرم را بشورم چه می فهمم زن گرفتن یعنی چه

-         پول پرستم  ، یک و نیم ملیون پولش را بالا کشیده ام

-         رند و دروغگو و پستم ، پستم یعنی پست هستم ، می گوید من خیلی پست هستم

-         بی غیرتم ، هرچه دلش خواست گفت ، گفت ساواکیم یعنی امنیتی ام ، گفت سی سال است یواشکی میروی رای می دهی به هیچکس هم نمی گوئی ،  آخرش هم گفت  .....

 

 

-        خب چی گفت ؟

 

-         گفت رفته ای اینبار هم به احمدی نژاد رای دادی !!

 

-         گفتم  خب  یک آبی به صورتت بزن ، اگر بوی شاش نمی دهی همین جا بخواب ...  پیشٍ من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:9  توسط دکتر  | 

نگاه خوب

 

کبوتر اگر باشم

به خانه ات می آیم

و می پایم

تو را هر روز

آن گاه

که طرح اندام بلندت را

در قاب آینه می خوابانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:56  توسط دکتر  | 

دوستٍ خوب

 

هیچوقت گفته بودم ؟

دوستت دارم !

گفته بودم ؟

یخ سرد است بی تو !

آب سرد است !

آتش  سرد است !

گفته بودم ؟

زندگی

        سرد است

                     بی تو

 برای ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:4  توسط دکتر  | 

دوستٍ بد

 

سه هفته بیشتر است عصائی شده ام ، چرایش را می گویم .

بیست سال پیش دوستی  می گفت خانه می خری  جائی نباشد نزدیک مسجد یا توی کوچه اش کلانتری یا مدرسه ای حمامی یا  کله پزی و امثالهم باشد .

می گفت طبقه آخر  ؛ طبقه اول هم نخر ؛ هر کدام مسائلی دارد .

شرقی غربی نخر ؛ جنوبی باشد و آفتاب گیر

حیاط دار بود بهتر ، گاهی کنار آب و حوضی می نشینی حالی می کنی 

پارکینگش برای عقب جلو کردن  جا داشته باشد !

حتمآ یکی دوتا همسایه ارمنی اطرافت باشد !

نانوائی ؛  قصابی ؛ سبزی فروشی  و ..  و .. و  


             ***********

اما نگفت  دکه روزنامه فروشی اش کجا باید باشد  نگفت .

من می گویم ولی گوش کنید :

خانه را جائی بخرید که دکه روزنامه فروشیٍ محل اش آن ور خیابان نباشد شما این ور

روزی یک بار از این سمت خیابان های این شهرٍ مسخرهء بی قانون  رفتن به آن سمت خیابان در همین شهر مسخرهء بی قانون ؛ استقبالٍ ناخواسته  از یک خودکشیٍ احمقانه است .

سه هفته است یک موتوریٍ نامرد زد  پاک شَلَم کرد و رفت  !! 


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:56  توسط دکتر  | 

هفته های بد

هفته های بد آمدند و نمی روند

روزهای بد چسبیده ان به آدم ها و بیشتر به  مجرد ها ؛ به  این آدم های تنها ، سرافراز و با فضیلت ولی و اما :


تنهائی فضیلت است تا آن وقت که دلها خوش است و تا وقتی که دست ها تنها برای در آغوش گرفتن از هم گشوده می شوند


تنهائی یک شرمندگی است وقتی دستی بالا می رود و سری را مثل یک دانه ی انار از هم می ترکاند

تنهائی جنایت است وقتی مردکی مشتاقانه با لگد توی تخمت می زند


هفته های بد ، روزهای بد ، سالهای بد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:27  توسط دکتر  | 

هفته اول خرداد

خرداد  را هم می شود آغاز تابستان نامید ، هوا گرم می شود و کنار نسیم کولر ماندن ، لمیدن ، خوابیدن ، کتاب خواندن ؛ تی وی تماشائیدن و با خیالات و اوهام تنهائی لواسیدن بهتر از  خانه بیرون رفتن ، به دنبال کاری یا چیزی دویدن و دوانیدن، ترکیدن از غیظ برای جائی پارکیدن  یا توی اتوبوس و مترو از لوله ای ،  چیزی ، میزی آویزان بودن است .

امشب به مناسبت آغاز گرما قرار است آبدوغ خیار ی ساخته نوش جان کنم ، مواد مورد نیاز ماست است و آب ؛ خیار؛ سبزی ؛ پیازچه ؛ کشمش ؛ گردو ؛ نان است و نمک و همین .

امشب بازی بارسا و منچستر را  هم باید  تماشائید البته که بعد از تناول آب دوغ خیار ؛ حیف است این دو برنامه زیبا و جانانه را با هم در آمیخت  ؛ فوتبال است گردو بازی بچه های خودمان که نیست.


اینهم بقول تاتوره رمانس این  هفته :


دستانت را دیدم

نه تا آرنج

 دستانت را  فقط تا آنجا که انگشتانت از آن روئیده است

موهایت را دیدم

و نه آن گیسوان غلطانت را

و جای  پنجه  آن پای سنگینت را

بر تمام آنچه قلب میدانمش ..

دیدم..


متشکرم و تا هفته های بعدی



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 13:25  توسط دکتر  | 

هفته های بعدی

این یکی دو هفته ی اخیر را حال و روز ناخوشی دارم ؛ اجبارآ مدتی دچار عوارضی شده ام  بسیار خطرناک که بعدها  در خصوص آن  برایتان خواهم نوشت ؛ زندگی تجردی  راستش  نیاز دارد مرتب مورد حفظ و نگهداری باشد  شاید بیشتر از آن مقداری  که دوستان متاهل باید مراقبٍ گرمایش و افزایش آن در کانون خانوادگی یشان باشند این بنده خداهای مجردکار  با وظایف سخت تری مواجه اند و آن حفظ تعادل بین  سرمایش و گرمایش محیطی است که نباید آنقدر ها سرد شود  که آن ها را به هوس گرم  کردن آن  با وسایل خانمان سوز بی اندازد ! بگذریم

خیلی دوست دارم گاهی شعری بگویم ؛ ایرانی ها همه استعداد شعر گوئی دارند ؛ اساسآ زبان فارسی بیشتر زبان شعر است تا هر چیز دیگر  ؛ خصوصآ اشعار نو که سرودن آن برای من بسیار ساده است مثل شعری که در پست قبلی سروده بودم  و این شعری که همین حالا می خواهم برایتان بسرایم !

دوست دارم با یکی باشم

با یکی ...

نه مثل تو

یا  چون خودم


دوست دارم او

تو باشی

توئی که نه من هستم ؛ نه او

توئی که

هیچوقت نبوده ای

 نیستی هیچوقت !

اگر از این به ظاهر شعر چیزی دستگیرتان شد  باز هم برایتان در پست های بعدی از آنها خواهم گفت ، خلاصه باید درجه حرارت محیطی را یک جور متعادل و مطبوع کنم !

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:48  توسط دکتر  | 

هفته سوم ؛ دارم می چرخم ..

راست می گویم

ترا انگار دوست دارم

وقتی به فکر توام

طوفان در دلم آغاز می شود


یک چتر نو خریده ام

باران بعدی اگر آمد

از پنجره  نگاهت خواهم کرد

تو آنجا نشسته ای


فردا یا روزی

گلی می چینم

کفشهایت

پشت در باشد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:40  توسط دکتر  | 

هفته دوم

تنهائی کسالت آور است، قبول ؛ ولی  کسی را می شناسید که هرگز  آن را نخواسته باشد ؟ سخت است ، قبول ولی سخت تر از آن است که با دیگرانی سر کنی که تحمل خودشان را هم  برای ساعتی ندارند ؟ چند مشکل دیگر  ولی دارد  که کلهم  از امورات شکم است  و  اهل شکم  چون باشی  راه ها دارد ساده ؛ ارزان و بوفور فراهم .

می ماند  اما یک چیزٍ  اساسی  که  آن عشق است ، تنها موردٍی درد آور  که  گاهی  نایاب است کمی .

و  این  توئی حالا که  گو ای  و این تنهائی   همان میدانٍ آزادی ... باید بچرخیم !  بچرخیم ؛ بچرخیم ؛ بچرخیم  تا  پیدا  شود  شاید  همان  عشقی  که عشق   بماند برای روز های تنهائی ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:9  توسط دکتر  | 

هفته اول

- یه هفته است تو خونه م از پله ها هم نرفتم پائین !

- پنج روزیه برنج نخوردم  ٬ یه بار پختم شفته شد !

- چهار روزه هی به آینه نگاه می کنم ولی حالشو ندارم اصلاح کنم !

- دو روزه می خوام برا تاتوره کامنت بذارم روم نمیشه !

-یه امشب مونده تا فردا تا بشه ۸ روز که از این پله ها پائین نرفتم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:36  توسط دکتر  |